داستان صوتی
کتاب رایگان
شناسه پست: 116
بازدید: 532
  • در روزگاران دور در یکی از شهرهای اندونزی مردی به نام کابایان و همسرش زندگی می‌کردند. روزی همسر کابایان متوجه شد که او مدتی است از جنب و جوش افتاده و در گوشه‌ای می‌نشیند و در فکر فرو می‌رود. همسرش وقتی علت را جویا شد، کابایان گفت که من به شخصی به نام ابوکمار بدهکارم و این بدهی هر روز بیشتر می‌شود. هر دو به دنبال راه حلی برای این مشکل بودند؛ ناگهان کابایان فریاد زد که راه حل را یافته است….

    میانگین امتیازات ۵ از ۵
    از مجموع ۳ رای